امیرعلیامیرعلی، تا این لحظه: 16 سال و 4 ماه و 17 روز سن داره

امیر علی هستی مامان و بابا

مامان جون و بابا جون روزتون مبارک

پدر و مادر عزیزم روزتون مبارک ، خدارا شکر میکنم و خوشحالم که در خانواده ای فرهنگی و تحصیلکرده بزرگ شدم .پدری مهربان ،اهل مطالعه  و مومن و مادری فداکار ،زحمتکش و خوش اخلاق .روزتون مبارک از صمیم قلب دوستتان دارم     ای معلم تو را سپاس :   ای آغاز بی پایان ، ای وجود بی کران ، تو را سپاس   ای والا مقام ، ای فراتر از کلام، تورا سپاس.   ای که همچون باران بر کویر خشک اندیشه ام باریدی   روزت مبارک   ...
12 ارديبهشت 1391

shaun the sheep

پسرم این روزها علاقه زیادی به دیدن کارتون بره ناقلا و سگ گله داری طوریکه هزار بارم ببینی بار هزار ویکم هم با همون دقت اولین بار میشینی جلوی تی وی و مامان وبابا رو شگفت زده میکنی .هر روز که از اداره میام دنبالت اولین چیزی که بهم میگی میگی       ما ما    اشی    میخوام .وعمه ها هم میخندن و من تودلم قربون صدقت میرم .این کارتون مثل داروی مسکن عمل میکنه و توی شیطونکو میشونه جلوی تی وی و مامان و بابا راحت به کارشون میرسن. این کارتون تنها راهیکه تو بشینیو غذاتو کامل بخوری . تازه بابایی رفته چند قسمت جدیدشم برات خریده که دیگه تکراری نبینی . دیروز که باهم ...
11 ارديبهشت 1391

تعطیلات پایان هفته و شرکت در مراسم عزاداری حضرت زهرا(س)

سه روز تعطیلی مثل برق و باد گذشت و دوباره یه روز  پر کار اداری شروع شد. سه شنبه و چهارشنبه  به اتفاق عمه ها رفتیم مراسم عزاداری .هنوز هم از صدای بلند گو میترسی و گریه میکنی منم مجبور بودم تو رو ببرم بیرون تا گریه نکنی .چهارشنبه ظهر با مامان جون رفتیم امام زاده حمیده خاتون .تو با دایی عرفان حسابی اب بازیکردین و دلی از عزا دراوردین .منم مراقب شما دوتا وروجک بودم که مبادا بیفتین تو آب.حیاط امام زاده خیلی با صفا و سرسبز بود و به جز بارندگی آخر برنامه ،همه چیز خیلی مرتب و برنامه ریزی شده بود. عصری میخواستیم بریم مراسم عزاداری میدان صادقیه که به دلیل بارندگی موندیم خونه و حسابی لالا کردیم پنجشنبه سه تایی رفتیم پا...
9 ارديبهشت 1391

اولین یلدات مبارک

عزیزم این اولین زمستون من با توست!!!!!!!!!!!! این زیباترین زمستونیه که تا حالا داشتم!!!!!!!!!!!!!!!!! باهم زمستون رو دنبال میکنیم تا به زیباترین فصل برسیم!!!!!!!!!!!!!! فصل بهار,فصلی که خودت متولدشدی!!!!!!!!!!! ...
5 ارديبهشت 1391

بی خوابی پسرمان

  دیروز بعد از اومدن به خون با وجود خستگی زیاد اول تورو خوابوندم وشروع کردم به خونه تکونی .شب قبل کابینت ساز اومده بود و تمام خونه پراز گرد و خاک اره شده بود اول جارو کردم  وشروع کردم به جابجایی .خداروشکر توهم سه ساعتی خواب بودی و من از فرصت استفاده کردمو کلی کارام جلو افتاد . ولی شب هر کاری میکردم نمیخوابیدی منم مجبور شدم برات کارتون بره ناقلا رو بذارم و خودمون هم خوابیدیم .تو هم بعد از تموم شدن کارتون خواب رفته بودی فکر کنم حدود ساعت ٢ بود که دیدم کنارم خوابیدی .مامانو بابا رو ببخش که خسته اند و نمیتونن بیشتر از این برات وقت بذارن.  عاشقونه دوست داریم ...
5 ارديبهشت 1391

بادکنک

  این بادکنکا رو گذاشتم تا بهت بگم خیلی بادکنک دوست داری وهمیشه سربادکنک با دایی عرفانت دعوا میکنی و مامان جون هم برا دوتاتون بادکنک باد میکنه و تا ١ساعت سرگر م میشید و کلی خوشحال و شاد بازی میکنید .اخرشم تو بادکنکارو میترکونی ،بدون هیچ ترسی   ...
5 ارديبهشت 1391

تعطیلات پایان هفته

پسرم !تو هر روز بزرگ و بزرگتر میشی و ما یک قدم به پیری نزدیکتر. هر وقت که از اداره میام پیشت این رو با تموم وجودم حس میکنم که برزگتر شدی و کار و کردار جدید و کلمات جدیدت باعث  میشه خدارو شکر کنم .برات گفته بودم که علاقه زیادی به حیوانات داری.البته تو این زمینه به بابایی رفتی .روز چهارشنبه یکی دیگه از ماهی های تنگ مرد و تو مدام میگفتی ماهی .    وقتی هم بابا از اداره برگشت تو پریدی جلوی در و با اشاره به تنگ پشت سر هم میگفتی مایی  مایی مایی  ... . بابا هم اولین کاری که کرد ماهی مرده رو دراورد و بعد لباساشو عوض کرد. پنجشنبه و جمعه فقط در حال عید دیدنی و گشت و گذار بودی. صبح بردمت درمانگاه برای قد ...
3 ارديبهشت 1391

تولدت مبارک

پسر عزیز تر از جانم سلام "بالاخره بعد از ۹ماه ۱۲ روز تاریکی پا به این دنیا گذاشتی .روز دوشنبه ۲۴/۳/۸۹مصادف با اول رجب سال ۱۴۳۱ روز تولد امام محمد باقر (ع)ساعت ۵.۵۵ بعد از ظهر دردونه مامان از لحظه ای که فهمیدم وجودداری تا همین حالا ؛ تا وقتی زنده  ام ؛ تا آخر دنیا قلبم برات می طپه و عاشقتم. پسرکم ؛ ممنونم به خاطر روزا و حس های زیبایی  که با وجودت بهم هدیه کردی.     تولدت مبارک   پسرکی کوچولو با وزن ۲۲۰/۳ و قد ۵۰سانت با سری پوشیده از موهای سیاه سیاه را تو بغلم  گذاشتن و من حس کردم خوشبخت ترین آدم دنیا هستم.با اینکه اون لحظه خیلی درد داشتم ولی &nb...
27 فروردين 1391

شیرین کاری گل پسر

پسرم !الان که دارم برات مینویسم یک سال و۱۵روز از آومدنت گذشته .تو  این مدت برام فرصت سر خاروندن هم نذاشتی چه برسه به آپ کردن .   مامانی هروز تاساعت ۳۰/۱سرکاره بعد ازرسیدن به خونه با وجود خستگی وقتی تورو میبینه همه چیزرو فراموش میکنهُ ..وقتی برام جیغ  میکشی وبهم لبخند تحویل میدی ...وقتی شیرخوردنو ول نمیکنی انگار اولین باره داره شیر میخوری...وقتی که بعدازظهر به زور باید بخوابونمت چون  از صبح زود پا به پای ما بیدار بودی...وقتی به زور غذاتو میخوری اونم چند  قاشق کوچولو وبا اجبار مامانو وبابا شب میخوابی اونوقتکه من خدارو شکر میکنم به خاطر اینکه تورو برامون فرستاد تا هم...
27 فروردين 1391

روزهای پایان سال

پسر قشنگم    الان که دارم برات مینویسم تو خواب ناز کنار بابایی خوابیدی و مامان تو اداره منتظر تا زود بیاد و به تو برسه . از وقتی که بابایی شیفت ظهر میره اداره و میتونه تا ساعت ٢پیشت بمونه خیال مامانی حسابی راحت البته این موضوع حدود ٩ماهه که اتفاق افتاده.تابستون گذشته بابایی صبحها تو رو میبرد پارک وحسابی بهت خوش میگذشت.این روزهای آخر سالم هوا حسابی سرده و نمیشه تو رو بیرون ببریم.دیروز میخواستیم با هم سه تایی بریم خرید که آقا جون اومد بالا تا شوفاژ حمومو درست کنه .چون کارشون زیاد طول کشید دیگه نشد بریم و تو هم حسابی مارو اذیت کردی .تنها چیزی که تو رو اروم میکنه و مثل آب رو آتیش میمونه کارتون محبوب و مورد علاقت ب...
27 فروردين 1391